در ساعت دو نیمه شب سال یکهزار و سیصد پنجاه و هشت در شهر ری دنیا را دوباره نگریستم اما اینبار
.در کالبدی تازه
.نامم و شهرتم از پدرم بود و مهربان مادری مرا پروراند که همتا نداشت و ندارد
در چهار سالگی آموختم که بخوانم و شعر با من همراه شد از آن نخستین روزی که پدرم جای لالایی های
بچه گانه شعر بزرگان را در گوشم زمزمه کرد و مادرم عشق به هنر را به من آموخت تا قلم به دست
.بگیرم و نقش بکشم بر کاغذ و در و دیوار و هرجا که دستم رسید
و در کشاکش جنگ کوچ کردیم به شهر شب و ستاره (کرمان) و همه تاب و تب جوانیم در کویر
.طی شد
.اولین شعرهایم را در انجمن شعر جوان کرمان خواندم که در روزنامه کرمان امروز به چاپ رسیدند
در سال هفتاد و شش برای ادامه تحصیل به تهران بازگشتم و در دانشگاه سما در رشته
.نقشه کشی ساختمان مشغول به تحصیل شدم و تحصیلاتم را در سال هشتاد و یک به پایان رساندم
.نوشتن و هنر زندگیم شد
.و رفته رفته در کنار شعر و نقاشی سفالگری مجسمه سازی منبط و معرق و کار با شمع را یاد گرفتم
. . .و حالا سالهاست که شعر مینویسم