صدای مرا بر حریر شب
وقتی که نرمی خوابی پر از خیال
در چشم مردم این شهر
راه نگاه را
بی پرده بسته است
من
خروش بی شک این شوکران ام و
می بلعمت به خود
نشنیده ای مرا؟
هر ذرۀ مرا
در خواب های ابد دیده ای بخوان
هر قطرۀ مرا
در شب بریده رگی بی تاب از جهش، بدان
آغاز کن
دهان مرا بر شراینت
من
لذت تراوش خونم
از التهاب رگ بریده ات
تا پیشواز مرگ
تا انتهای منفرد دوزخ عزیز
نشنیده ای مرا؟