تاریکی

این خامُشی همه موهوم و

،شب پرست

.این حوریان و پریزادگان مست

،در جنگلی چُنین

،سرازیر از آفتاب

.رو بر سیاهی و بیهودگی محض

،از خویشتن و از دیگران تهی

،رو بر نهاده به درگاه

.بت پرست

،آوا

.فراتر از آوای یاغیان

،درگیر رفتن و ماندن

.زلال و پست

،من

،حس بی سروسامان آسمان

،یکجا

فرو شده در هیچ و

،هست

.هست

،ای آسمان بکشانم برون از این

.ویرانه های شب و باد خود پرست