.شکوه، گلایه، کنایه
،در پیش چشم تو
،من
،مانند پیرزنی
،که بی شکیب شده از شکل خویشتن
.در تلخی حقیقت و تکرار آینه
،گاهی
.فرار میکنم از رنگ یأس ها
،گاهی
.عبور میکنم از مرز خواب ها
،گاهی
،به سان معجزه خوبم
.بزرگ
.باز
،گاهی
.به سان دوزخی از خشم شعله ساز
،گاهی
.تهی شده از صبر و بی قرار
،گاهی
.چو سنگ،صبور و بزرگوار
کی بوده ام بهار؟
کی خوانده ام برای تو یک شعر ماندگار؟
کی همصدای تو بودم در این سکوت؟
کی پا به پای تو بودم در این فرار؟
،هرچند
،ساکت و بی سایه بوده ام
،هرچند
،در نگاه تو حتی چو یک غریب
،سرگرم زندگی خویش بوده ام
،من
.زنده با امید نگاه تو بوده ام
،در خامُشای دلم
،از نگاه تو
.یک دفتر سپید ترانه سروده ام
،از بس تو پاک بودی و بی رنگ خوب من
.بر دفتر سپید ، سپیدت سروده ام