شعر نا تمام

،گاهی که زمزمه می بارد

.بر دستهای من مجال توقف نیست

،هی

.واژه و ستاره و خورشید و آسمان

،هی

.تو فرصت ایهام و نا تمام

در خامُشای شب و

،نا دیده های شعر

.من می نویسمت

.مثل همیشه ولی نا تمام و خام

،من می نویسمت

.هر چند کوچکم

،هرچند دفترم

،جایی برای رنگ ندارد

.برای تو

،در خامُشای اتاقم

.تو بامنی

،من می نویسمت

،گرچه تو مثل همیشه به دفترم

.شروع نمی شوی، تکرار می شوی

و می گذاری دوباره شعر مرا

...پر از تکرار و نا تمام