مسهور یک شاپرک شدم
.یک چین، ز دامن این شاخه های گل
.یک آن، از این همه لحظه های گنگ
،یک شم، که خاطره ای زنده می کند
. از روزگار دور
،یک وهم بی قرار
،از واهه های شب و بوسه و بهار
.این هر سه را به تو پیوند می زند
،مسهور شاپرک
.و همه خاطرات تو
یادت هست؟
!گفتی که مثل شاپرکی
،خیلی گذشته
.پیله را بشکاف
.دلم برایت تنگ است