سایه

.هی سایه پیش آی

،هی سایه

.نترس و پیش آی

،تا خیس چشمانت را

.به دامنم پاک کنم

،تا بغض گره هایت را

.به بوسه فرونشانم

،تا رنگ سایه ات را

.به کاسه ای از اشک های سالیان، پاک بشویم

،نگاه کن

،هی دور بودی ندیدی ،ندیدمت

.ندانستی، ندانستمت

،به هر گام

.همراه من نبودی و همراه نبودمت

دیدی نفهمیدیم عاشق شدیم؟

،حالا که پیر شدیمو خَموش و خَمود

باز هم عاشقم می مانی؟