دستمان فاصله داشت
و مردد بودیم
من نمی فهمیدم
راست میگفتی تو
شب ما خسته و بی حوصله بود
خانه مان، کوچه مان
من نمی فهمیدم
من ندیدم لب تو خنده نداشت
و فقط طرح لبخند بر آن پیدا بود
من ندیدم
صبح آن روز دلت
مرغ پر کنده و بی تاب
پی راه فرار
از من و از ما بود
دیدم اما
دل من نخواست باور بکند
که سفر رفتن تو
آخر قصۀ عشق ما بود
راست می گفتی تو
من ندیدم
من نمی فهمیدم