می چرخم و
هی حلقه ، حلقه
در خودم تاب می خورم و
دور میشوم ز خود
می پوسمم و
می ماسم به زخم زندگی
گویی
هزاری شیارهای زمان
تنم را درو کند
گندمی ز خاکم نمی روید
گویی
چراغ
خورشید وار هم که بتابد
باز خانۀ دلم
تاریک است
می چرخم و
حلقه ، حلقه
در تاریکی خود تاب می خورم