مرگ

گاهی خیال میکنم

اینسان که قلب من

گرم تپیدن است

مرگم کنار ثانیه در انتظارم است

اینجا نمیرم آی

اینجا نیافتم از این جو که می پرم

اینجا نمانم از پس مرگم سیاه وزشت

در پیش چشم مردم عابر

که بی خیال

با سکه ای به دست

می سپرندم به روزگار

اشکی

زدرد و ترس

حلقه شده در نگاه من

بغضی

به حنجره ام چنگ می زند

وحشت

میا ن لحن کلامم نهفته است

ای مرگ، مرگ

یک دم امان بده

تا راه خانه طی کنم و

کوله بار خویش

برگیرم از جهان

ای مرگ، مرگ

بگذار تا

در این دم آخر که می روم

با دوستان صمیمی

وداع کنم

یک دم امان بده ای مرگ

تا مگر

در واپسین دمم

از کرده های خویش

پشیمان و شرمسار

نام خدای خویش را

یک بار دیگر از ته قلبم

صدا کنم