همه در چون و چرا
پشت یک کوهستان
رفت از خاطره ها
چه شد آن کودک بی تاب
که دلش وقت طلوع
مثل خورشید قشنگ
عاری از دشمنی باغچه بود
آنکه مغرور تر از این خورشید
رو به سمت دریا
جاری و غافل بود
از کویر سر راه
کودکی
ای همۀ حسرت فریاد زدن
یادت هست
آنهمه آرزوی صبح بلوغ
در دل شبها را؟
هیچ کس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی
رنگ پروانه تمام
طرح رویا تعطیل
عشق ممنوع
پرنده ممنوع
کودکی ای تب ابهام و ترس
از دل فرداها
یادت هست؟
آنهمه دلهره را
از خیال شبح سرد و غریب
در دل تاریکی؟
هیچ کس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی
ترس از سایۀ یک دوست
درون شب تار
ترس تنها شدن و رسوایی
ترس
حتی از من
من که فردای تو ام
کودکی آخ کجایی که ببینی اینجا
از همه رویاها
آرزوهای بزرگ
یک شبح جا مانده
که دلش سخت گرفتست از این
عادت شب زدگی
کودکی آخ کجایی که بدانی اینجا
همه تنها هستند
همۀ مردم این شهر
به هم مظنونند
همه بر لب لبخند
لیک
در دل تردید
کودکی یادت هست؟
تو و من مست بزرگی بودیم
و نمی دانستیم
بعد از این رویاها
یادمان خواهد رفت
بعد از این عشق، امید
یادمان خواهد رفت
بعد از این ما خودمان را حتی
یادمان خواهد رفت
کاشکی اینهمه اصرار نمی کردی تو
پای این حس بزرگی که منم پایانش
کودکی
رفتی و من جا ماندم
...