،بر پیراهن سپیده دم
. تنهایی دستی را رج می زنم
،در ابتدای لرزۀ صبح
،تنهایی نگاهی
،در نیم روز گرم و خیس
،تنهایی اندام مرطوبی
،در غروب سرخ و بنفش
،تنهایی لبخندی به خورشید
، و در انتهای شبی پر از شب تاب و ستاره
،تنهایی پیکری پر نجوا را
،در بستری تهی از تو
.رج میزنم
،تا هزار و یک شب ما
،در هراس مرگ نه
،که تنهایی
،به سر شود
،من فرش دلتنگی ام را
.برای تو بافته ام