همه می گویند

همه می گویند

این آینه ها

که تماشاگه توست

رنگ و رو رفته شدند

همه می گویند

این خاطره ها

که گذشتست زمانهای دراز

از تن حادثه شان

خسته و کهنه شدند

همه می گویند

ما پیر شدیم

تو بگو باور من

کی زمان

چهرۀ ما را اینسان

پیر و فرتوت

در این آینۀ تار انداخت

که نفهمیدم من

کی همه خاطره هامان با هم

کهنه شد رفت از یاد؟

پس چرا من هر روز

روی ماهت را باز

مثل آن روز نخست

شاد و بی سایه و نو میبینم؟

پس چرا من هر روز

بیشتر از دیروز

دوستت میدارم؟

پس چرا من از تو

نشدم خسته و

عاشق ترم هر روز به تو

تو بگو باور من

این زمان از دل ما جا مانده

یا که ما جا ماندیم

از هراس گذر عمر

و از چرخ زمان