،درون غربت من
.راه می رفتی
،درودن غربت من
.می خوابیدی
!خود را درون غربت من،غرق میکردی
،هنوز هم
،صدایت را می شنوم
،که برای کتیبه های میخ شده بر دیوار
.آوازهای کولیانه می خوانی
،هنوز هم
،رویایت را می بینم
،که بی بال
بر فراز بامهای شهر می پری و
.دستهایت پر از بنفشه و نسترن است
تو
،در غربت من خانه داشتی
حالا که در وطنم چرا؟
آیا ما در غربت وطن تنها ماندیم؟