:می گویید
،شاد باش
،جوانی در دورترین شهر ایلام
، با صدای تو
،شبی را سر کرده و با حرفهای تو
.روزگار می گذراند
،کدام قصه
از زندگی نا گفته و
،بغضهای گره به گره در گلوی من
،از ترسهایم
،برای خیلی چیزهای کوچک و ساده
،از ترسهایم
،برای کمی چیزهای بزرگ و سخت
خبر دارد!!؟؟
:می گویید
،امروز را ول کن
...فردا هم هست
،باشد
.حق با شماست
اما به کدامتان بگویم؟
،فردا
،که نام و شهرت و دیوان شعر من
،پیالۀ امروزم را
.انباشه از حتی خورده نان هم نمی کند
،فردا
،که من نیستم تا از شنیدن شعرم
،بر لبان کودکی یا نو جوانی تازه پا
!حض ببرم
،فردا
،که من مرده ام
،وگورم برای مادرانی که صدایم را
،در گهوارۀ کودکانشان به جای لالایی
،تکرار می کنند
باز غریب است و
!!من هنوز تنها هستم