دخترک
ساده و بی رنگ
سراسیمه و سرد
بی تزلزل، بی تاب
از کجا آمده ای؟
دخترک
سایه ات بی تردید
بی تبسم، بی خشم
بی هیاهو و هراس از شبح آینه ها
از کجا آمده ای؟
دخترک
رنگ نگاهت آبی
صورتت مهتابی
گل لبخند تو یاس
طرح اندام تو همچون پیچک
پیچ و تابش به تن تاک جوانی مانند
نبض بیرنگ زمان در دستت
ساک تو لب به لب از پنجره ها
کیف دستت، پر از اندیشه ناب
پاک و مغرور و پر از رویایی
از کجا آمده ای؟
شهر ما
سرد و عبوس است و کثیف
کوچه هایش باریک
خانه هایش تاریک
مردمش پر نیرنگ
زشت و نا مردم و پست
زندگیمان
شب یلدای دراز
بی تمنای سحر
گذران شب و روز
بی ثمر، بی سامان
بی خیال دل همسایۀ تنها و غریب
بی خبر از گذر عمر و سفر
کارمان
سفسطه بازی و قمار
روی پر پر شدن شاپرک تازۀ باغ
میفروشیم هر روز
نان به نرخ فردا
خون به نرخ دیروز
میفروشیم هر روز
عشق
احساس
ترانه
پرواز
هرچه آیینه که در آن لبخند
و در اندیشه مان
رُفتن شب زده هاست
از تن مردۀ شهر
و چراغانی و آذین بستن
به شب زهد فروشان زمان
چشممان
پرسه زن و هیز
نگامان بی شرم
ما پر از آواریم
ما پر از زنگاریم
و پی خانۀ ما
روی آواز خوش قمریهاست
ما غریبیم به شب بو، به نسیم
تو کجا آمده ای؟