برگرد

امشب

دوباره برق

شلاق می زند به تن آسمان

و رعد

هی نعره می کشد

باران

به پنجره ها مشت می زند

یک سایۀ عجیب

سر میکشد ز پنجرۀ باز این اتاق

من بهت بی کلام اتاقم

نگاه من

امید رفته به تحلیل و شب دراز

باران و چکۀ این سقف نا تمام

چون ضربه های سهمگین یک تبر

بر پیکر من است

شب

میرود به مسلخ صبح و هنوز من

بیدار و منتظر

در زندگی تو

تاریک بوده ام و سهمم امشب است

باران و باد و شب و رعد و برق و وهم

همدست و همصدا

امید آمدنت را زقلب من

هی دور میکنند

...برگرد