باران و آینه

کنار سفرۀ ما

همیشه کتاب و آیینه بوده

عشق و نان

باران هم اگر می آمد

خیس هم اگر می شدیم

باز عاشق بودیم و

مهمان همین اتاق آیینه

می دانی چرا

همیشه آیینه را

به رخ باران میکشم؟

چون

هیچ ترانه ای

هزاری سبز هم اگر باشد

آنقدر که در انعکاس آیینه می چرخد

در باران شنیده نمی شود