عشق را خدای
به انسان هدیه کرد
شاید نگاه
رنگی دوباره به خلقت قلم زند
شاید که دستهای بزرگش
به قلب او
اکسیر جاودان محبت کند نثار
شاید که هیچ انتظار را
در بند خود کند
شاید دوباره زاده شود در طنین شب
دستی که بخشش او جاودانه است
امروز لیک
در اندیشه ام چرا
وقت تولدم
اینگونه مهربان نبوده ام؟
یا اینکه در طلب لطف ایزدم
در پای عشق خویش
هماندم نمرده ام؟
امروز لیک
در اندیشه ام چرا
دستم تولد بخشندگی نبود؟
در انتظارهای پر عطشم
برق آسمان
چطری بر آنچه که هستم گشوده بود؟
امروز که گیسوان سپیدم در آینه
احساس خوب مرگ
بر اندام سردم است
امروز که مرگ من
مهری بر اینهمه فریاد بی صداست
امروز که اشکهای کودکیم حتی
یاد آور رسیدن دستم به انتهاست
اندیشه می کنم
آن ایزدی که مرا عاشق آفرید
آیا غریب تر از این آفریده بود؟